اتفاقِ ناخوشایند

خرید بک لینک
اسم "قابله" برای من هیچوقت تصویر خاصی نداشته بجز آنچه در تلویزیون دیدهام: پیرزنی که موقع درد شدید زائو، در همان لحظه بحرانی که بیم از دست رفتن جان مادر و بچه میرود، از راه میرسد و قرار است آنها را نجات بدهد. بعدترش را من فقط حدس زدهام: او زن را با ناز و نوازش کمک میکند. ناف بچه را میبرد و آن را در آغوش مادرش میگذارد.بعضی از آدمها هم در زندگی من نقش همان قابلهء مهربان را دارند. وقتهایی که مغزم درد میگیرد از تپش شدید کلمات، وقتهایی که به بنبست فکری میرسم، وقتهایی که دست توانای دیگری میخواهم که نجاتم دهد از دردِنابلدی، اگر آنها سر نرسند و با ناز و نوازش، با دلداری دادن و دل قرص کردن، با گفتن اینکه "تو میتوانی از پسش بر بیایی" کمکم نکنند، کلمهام تلف میشود و خودم با درد فقدانش گوشهای میافتم، افسرده و مغموم.قابلههای مهربانی که خیلی وقتها ناف کلماتم را هم بریدهاند و آن را سرحال دستم دادهاند. یا بعضیهایشان با اعتماد زیاد به من، که ریشه در وجود پر از غنای خودشان داشته، بریدن ناف را هم به خودم سپردهاند تا یاد بگیرم مقاوم بودن را.این را نوشتم که بگویم اگر روزی به جایی اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 3:39

وضعیت سپر دفاعی ام در برابر مقولهی"ارشد خواندن" جوری شده که مقابل هر یک دلیل برای اثبات لزومش، ده دلیل برای رد آن می آورم که هر کدام آن دلایل خودش برای شکست یک لشگر از اصرار کنندگان باید کافی باشد ولی نیست. اصلا یکجوری شده وضع که آنها منهای همه شرایط اصرار میکنند و من هم منهای فکر کردن انکار میکنم.فقط دو دلیل که آنها هم اساسی تا آنجا محکم دارند که با یک ضربه همه قدرت دفاعشان را از دست بدهند، باعث شده به این مقوله فکر کنم. اولی اش که اصرار مامان است. انگار که دخترش تا تحصیلاتش تکمیلی نباشد هنوز هیچ کاری نکرده. انگار دیفالت من بر این ریخته شده که "لیسانس برایم کم است" و مراتب علمی را باید درنوردم. دومی اش هم مربوط به یک شبی بود که خواب زده بود به سرم و نفهمیدم چه شد ک با فاطمهی دندانپزشک از آینده حرف زدم و خیلی جدی گفت: " فکر بچه هاتو نمیکنی؟ بعدا به بچه هات چی میخوای بگی؟ بگی میتونستی وکیل شی و کلی پول دراری ولی این کارو نکردی؟" از این حرف و چیزهایی مشابهش، ترس بر کل ساختار فکریام سایه انداخت. ترس از اینده ای موهوم که من آنقدر عرضه نداشت باشم آن را خوب بسازم و به بچه هایم ثابت کنم ک اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 134 تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 3:39

یک روزی هم باید بنشینم و خرده روایتهایی را که از کلمه نوشته ام سرهم کنم و داستان مفصلی از آن دربیاورم. از کلمه های خنثی، کلمه های عبوس، کلمه های خوشحال، کلمه های عاشق. اصلا کلمه ها نه. کلمه، وقتی عبوس میشود، خوشحال میشود، عاشق میشود یا اصلا مودی ندارد. باید از این بنویسم که کلمه حسن و قبح ذاتیاش را از دست میدهد وقتی آدم خوب یا بد از آن استفاده میکند. کلمه در دستان کسی جان میگیرد و زیر قلم کسی به رقص درمیآید، اما زیر قلم کسی دیگر ذبح میشود. شقه شقه. باید بنویسم یک وقت عاشق کلمه ایم ولی ادای آن از دهن هرکسی را دوست نداریم. یک وقتی هم از کلمه بیزاریم ولی خب اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 23:14

همین شبهای پاییزی که سر میرسند و لرز موذیانهای کل وجودم را احاطه میکند، شبهایی که کش میآیند و با هیچ چیز پر نمیشوند، به سرم میزند سراغ کتابهای مالیخولیایی ام بروم. تهوع سارتر را دستم بگیرم و فلسفه در عصر تراژیک یونان را قرقره کنم. به خیالش هم چیزی درونم گرم میشود. گرمای خیالش مرا به حرکت درمیآورد.طولی نمیکشد که خودم را در هجوم خاطرات روزهای خاکستری پیدا میکنم. روزهای وبا. روزهای خلأ. روزهایی که عشق مفهوم فلسفه داشت و امر مقدس. روزهای دانشجویی یادم می آید. روزهای دانشکده علوم انسانی. روزهایی که دست به زیر چانه استاد را نگاه میکردم و بچه ها را. ر اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: در گریز از صدای ب,کاویتاسیون در پمپ گریز از مرکز, نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 6:12

اثر وضعی کارهایمان وقتی برمیگردد حالمان خوب تر میشود:)

یا:

حال خوبمان را هم به اشتراک بگذاریم.


منو میگن:دی

اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 127 تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 6:12

سوژه مصاحبه دختر ۳۵ ساله میانماری است که شیعه شده. چهار دختر دارد و به هفت زبان مسلط است و یک مهمان میانماری خاص هم در خانه اش دارد. آب از لب و لوچه مان آویزان است که چه مصاحبه خوبی از آب درمی آید که حاضر میشویم ساعت ۵، آنهم در قم، قرار ملاقات بگذاریم. حرفش را شروع میکند. از خانواد متمول و پدر تاجر و مبلغ وهابیتاش میگوید. از ازدواجش در سن ۱۷ سالگی با یک پسر همسن اما شیعه میگوید و بعد میرسد به ماجرای شیعه شدنش و طرد از سوی خانواده پدریاش. اشک جمع میشود توی چشمش و بی مهابا زیر گریه میزند. با خودم گفتم حالا به جاهای خوبش هم میرسد. آمدنش به ایران و بچه دار شد اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: قصه ي غصه ها,قصه ی غصه ها,قصه ی دل غصه ها, نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 22:02

از شرایط ازدواج پسره این بود که زنش اصلا و ابدا هیچ گونه نسبتی با شبکه های اجتماعی نداشته باشد. دختره میگفت اگر خواستگارش اینستاگرام داشته باشد با او ازدواج نمیکند چون پسری که اینستاگرام دارد حتما عکسهای ناجور میبیند. دوستم میگوید من خبرنگارم و اگر شوهرم اهل شبکه های اجتماعی نباشد خیلی از مناسبات من را درک نمیکند. راست هم میگفت؛ بخش عمده ای از زبان مشترکشان را از دست میدادند. پسر دیگری میگوید دختری که اهل مجازآباد نیست هم مگر وجود دارد؟ یعنی امّل نیست؟ دوست دیگرم میگوید یک پسری از شرایط ازدواجش اینست که دختر مورد نظر عکس خودش روی آواتارش نباشد.دارم اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 22:01

چیزی هم که این روزها خونم را میخورد ماجرای مربوط به یک قاری است که تا هفته پیش کسی اسمش را هم نمیدانست ولی حالا برای خودش یک "قاری معروف" و وابسته به جایی خاص شده و الخ. انقدر این مساله بدیهی است که نیازی به گفتن ندارد، اگر او جرمی مرتکب شد باید مجازات آن را هم ببینید. حالا هرچه که باشد. اما چیزی که این وسط آزاردهنده شده کار زشت آدمهایی است که خودشان را با برند روشن فکر و کسی که اهل قضاوت نیست، نسبت آزاد با پدیده های پیرامونش دارد و بهرصورت از حق دفاع میکند و الخ معرفی میکنند اما در عمل ثابت میکنند که نه میتوانند و نه علاقه ای دارند از علقیات خودشان دست برد اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: یکی به میخ یکی به نعل,یکی به میخ,یکی به من میخندد,یکی به نعل ویکی به میخ, نویسنده: بازدید: 139 تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 22:01

صفحه بندی